محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

700

تاريخ الطبرى ( فارسي )

كه در ميان تيزدوان بود وى را با نيزه ها بزدند و بكشتند و يكى از حبشيان با آنها قيام كرد و در يمن كشتار كرد و تباهى آورد و چون خبر به كسرى رسيد وهرز را با چهار هزار كس سوى آنها فرستاد و به دو گفت كه هر چه سياه و دو رگه در يمن هست ، كوچك يا بزرگ ، بكشد و هر كه موى مجعد دارد و نسب به سياهان مىبرد زنده نماند . وهرز برفت و به يمن درآمد و چنان كرد كه كسرى فرموده بود ، و هر چه حبشى آنجا بود بكشت و ماجرا را به كسرى نوشت و كسرى وى را عامل يمن كرد و آنجا بود و خراج براى كسرى مىگرفت تا بمرد و پس از وى كسرى امارت به مرزبانان پسر وهرز داد و او نيز ببود تا بمرد و پس از وى كسرى امارت به بينگان پسر مرزبان پسر وهرز داد و ببود تا بمرد و پس از او كسرى امارت به خرخسره پسر بينكان پسر مرزبان پسر وهرز داد و چنان شد كه كسرى بر وى خشم آورد و سوگند ياد كرد كه مردم يمن او را بر دوش بيارند و چنان كردند و چون به نزد كسرى رسيد يكى از بزرگان پارسى او را بديد و شمشيرى را كه از آن پدر كسرى بوده بود به كمر وى بست و كسرى به سبب شمشير از كشتن وى چشم پوشيد و از كار برداشت و باذن را به يمن فرستاد و عامل آنجا بود تا خدا عز و جل پيمبر خويش محمد صلى الله عليه و سلم را برانگيخت . گويند : ميان كسرى انوشيروان و يخطيانوس شاه روم صلح بود اماميان خالد بن جبله كه يخطيانوس وى را شاهى عربان و شام داده بود ، و منذر بن نعمان كه از طايفهء لخم بود و كسرى پادشاهى ما بين عمان و بحرين و يمامه را با طايف و بقيهء حجاز و عربان مقيم آنجا را به وى داده بود اختلاف افتاد و خالد بن جبله به قلمرو منذر حمله برد و از ياران وى بسيار كس بكشت و اموال وى را به غنيمت گرفت و منذر شكايت به كسرى برد و خواست با شاه روم نامه نويسد كه انصاف وى از خالد بگيرد و كسرى به يخطيانوس نامه نوشت و پيمانى را كه در ميانه بود يادآورى كرد و آنچه را از خالد بن